نمیدونم چرا به هر دری میزنم تهش میخوره به بن بست. نمیدونم تا میام یکم امیدوار شم همه چی آوار میشه سرم.
فقط میدونم ماه هاست زندگی نکردم و این فاجعه ست.شدم مرده ی متحرک.
انگار یادم رفته خودمو و وجودمو فقط یا سگ دو زدم یا یه گوشه مچاله شدم تو خودم. خیلی وقته از ته دل نخندیدم و همش پرم از تشویش و نگرانی.
حالا خسته ام از این وضع. هیچی تغییر نکرده همه ی اون گره ها هست هنوز ولی من دیگه دلم نمیخواد اینجوری ادامه بدم. دلم برای خودم تنگ شده. برای پیاده روی هام. کتاب خوندنام. موزیک و پادکست گوش دادنام، زبان تمرین کردنام،رویاهام،رقصیدنام. کاپوچینو با شکلات کاکائویی خوردنام،لذت بردنام از تراس و منظره ی قشنگش، انگیزه هام، برای عاشق پاییز بودنم، حالا حتی نفهمیدم کی مهر شد، هیچی نفهمیدم از تابستون بس که سگ دو زدم. حالا خسته و مریض افتادم رو تختم و دلم برای خودم تنگ شده. دلم خودم رو میخواد. میدونم هیچکس جز خودم نمیتونه کمکم کنه. باید خودم دست خودمو بگیرم و بکشمش بیرون از این کلاف پیچ در پیچ.
+امروز انگار حالم بهتره و حس میکنم عفونت بدنم داره میاد پایین و بی صبرانه منتظرم خوب شم برم هایدا و هات داگ بخورم. نمیدونم چرا مغزم کلید کرده رو هات داگ شاید چون جدیدا هایدا رو کشف کردم.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی