جوری روانم آزرده است که حتی اسم یا پیشنهاد یک فیلم ترسناک یا درام و غمگین را تاب نمی آورم. همه چیز در اطرافم باید ملایم و گوگولی باشد تا آرام بگیرم...
+نیمه شبِ سه شب پیش که صدای بمباران را شنیدم چنان مستأصل شدم که نمیدانستم به آغوش ماه پناه ببرم یا ماهکم را در آغوش بگیرم تا در امان باشد. چند باری بین دو اتاق رفتم و آمدم و در آخر کنار ماهک که خواب بود نشستم و زدم زیر گریه... برایم عجیب بود این احوال. ماهی گنده گویی که قمپوز در میکرد که نمیترسد حالا داشت زار میزد. ترجیح میدهم ربطش دهم به هورمونهای بارداری و همه چیز را بیندازم گردن این هورمون ها...
+آغوش ماه هم دلچسب بود و جهت رشد مدت زمانش تا توانستم خودم را لوس و ترسیده جلوه دادم.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی