کلاس اول بودم. اولین سالی که میرفتم مدرسه. نزدیک عید نوروز بود، آخرین روز قبل از تعطیلات عید زنگ آخر بهمون پیک شادی دادن.کلی هم سفارش کردن که حلش کنیم و تمیز نگه داریم و قشنگ بنویسیم و... . زنگ خورد پیکم رو گرفتم دستم که تو کیفم خراب نشه،کیفم رو انداختم پشتم و راه افتادم سمت خونه. تازه بارون بند اومده بود. تو کوچه ی مدرسه هنوز زیاد از مدرسه دور نشده بودم که بچه ها شروع کردن به دویدن ،ریزه میزه بودم و اونا بزرگتر و درشت تر، یکیشون بهم تنه زد. خوردم زمین. پخش زمین شدم و پیک شادیم از دستم افتاد تو یه گودال آب و گل وسط کوچه، بلند شدم برش داشتم و زدم زیر گریه تمام مسیر رو گریه کردم تا خونه، راه طولانی بود و مرضیه و سمیه هم که کلاس پنجم بودن و همسایه بودیم و مامان منو سپرده بود به اونا ولم کرده بودن و رفته بودن خونه، گریون رسیدم خونه. مامان بابا پریدن تو حیاط که ببینن چمه، بابا گفت عیب نداره میرم آموزش پروش یه نو و جدیدش رو میگیرم برات. نه ماشین داشتیم نه موتور. همون موقع آماده شد و با اتوبوس کلی راه رفت تا آموزش پرورش و با پیک جدید برگشت. یهو یاد این خاطره افتادم یاد کاری که اون روز بابا کرد تا غصه نخورم..یاد اون روزای سخت و سرد که بابا میرسوندم مدرسه با اتوبوس و پیاده یاد خیلی روزهای دیگه... یاد کاری که امروز کرد که راحت تر باشم و خیالم تخت باشه، وقتی یاد کارایی که مامان بابا برام کردن میفتم دلم سوراخ سوراخ میشه، آتیش میگیره. من هیچ کاری نکردم براشون، کمکشون نبودم، من هیچ باری از دوششون نتونستم بردارم. من خودخواهم.من حالم خوب نیست.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی
تاريخ: جمعه
7 دی
1397 ساعت: 14:59