دلم میخواهد بروم آن کافه نزدیک خانه مان، همان که انگار متأسفانه مردانه است و هیچوقت ندیده ام زنی داخلش باشد، همان که باریک و طولانی است و یک پیرمرد شبیه عمو بزرگه داخلش است، بروم داخلش هیچکس نباشد، بهش بگویم یه کاپوچینو برایم بیار خودت هم بشین حرف بزنیم. کاپوچینو را بیاورد بگذارد جلویم، رو به رویم بنشیند و برایش دردهایم را بگویم و زار بزنم بعد هم کاپوچینویم را بخورم و حساب کنم و بیایم بیرون.
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی