من: نه عزیزم بگو
چری: ازت بدم میاد. نمیدونم چرا... . دوستت ندارم دیگه ...از وقتی داداشم رفته میخوام دوری کنم ازت... متنفر شدم ازت. حس بدی دارم بهت. نمیدونم چرا.خودم هم نمیخوام اینجوری باشه... ولی... ببخشید
من: اشکال نداره عزیزم ... نیاز به زمان داری ..میفهمم
چری: ببخشید ...بای
من: شبت بخیر عزیزم...
+ میدونم روزای سختی رو میگذرونه میدونم حال روحیش بده اما منم دقیقا همین درد و حس رو پارسال چشیدم و درک کردم اما هرگز از چری متنفر نشدم اون بهترین دوستمه هرگز ازش بدم نیومد... میدونم شرایط و حال روحی هرکسی فرق داره و شاید من درکش نمیکنم ( که خیلی هم خوب میفهمم دردش رو و با تمام وجود خودمم پارسال لمسش کردم) اما از بهترین دوستم توقع چنین حرفا و حس هایی رو نداشتم... سعی کردم کنارش باشم و حالشو خوب کنم اما انگار موفق نبودم...مرگ برادر خیلی سخت و وحشتناک و دردناکه اما...
+ بی خیال...شبم بخیر
برچسب:
نویسنده: کیارش ابراهیمی